وقتی که تنها م
امروز باران گرفت و باران گرفتن یعنی حال بد. قبول دارم که باران چیزهای خوب هم همراه ش دارد اما وقتی در حالت من به سر ببری کمی دل تنگی هم همراه ش می شود که می تواند همه ی حس خوب را تحت تاثیر قرار دهد. خوبی ماجرا این جا بود که وقتی به خانه رسیدم کسی خانه نبود. حفاظ در بسته بود. وقتی وارد شدم وسیله های م را خیلی آرام و با حوصله روی مبل گذاشتم و برگشتم دوباره حفاظ را از داخل قفل کردم. حوصله ی هیچ همسایه ی مزاحمی را نداشتم. بعد خیلی ناگهانی وقتی در را بستم اولین قطره ی اشک که سی دقیقه ای بالای پلک م مانده بود از روی گونه م پایین ریخت. کوله م را برداشتم و از زیپ داخلی کوچک ش پاکت سیگار را بیرون آوردم. پنجره اتاق را باز کردم و صندلی بلند آشپزخانه را گذاشتم جلوی آن. بعد نشستم و همان طور که به آدم های بیرون نگاه می کردم سیگارم را کشیدم. سیگار سوم بود که اشک های م دیگر بند آمده بود. گمانم نیکوتین در بدن من تبدیل به الکل می شود. شروع کردم الکی خندیدن. مثل دیوانه ها. حتی وقتی گدایی را دیدم که مشما به سر خمیده خمیده راه می رفت باز هم خندیدم. کمی که حال م عادی شد دستم را گرفتم زیر باران و با آب کمی که در دستم جمع شد صورتم را شستم. الان هم نشسته ام و لیوان شیر داغ جلوی م بخار می کند و گرمای ش را به دست م می دهد. منتظرم که مامان در را باز کند و با آبجی نرگس داخل بیاید و بعد به روی جفت شان بخندم و بگویم شیر داغ تو این هوا می چسبه، نه؟
- ۹۱/۰۸/۰۶
گریه
مدتی هست اینقدر درگیر روزمرگی هام شدم که شب خسته تر از آنم که به گذشته فکر کنم و مثل قبل گریه کنم تا خوابم ببرد....
عجب زندگی ای شده....